![]() |
![]() |
|
| شعر و داستان |
|
این غزل ها هر یک بخشی از متظومه ی انسان طا غی هستند روایتی از اعتراض انسان هایی واقعی یا غیر واقعی به جهان...
( غزل سیاره ی ۱ منظو مه ی انسان طاغی) زن مادیان سرخ شد آرام رام شد شاعر تمام غیرت خود را پلنگ کرد صد سال آزگار به تعقیب مادیان آسیمه در تمام جهان گشت جنگ کرد. در سرد سیر مسکو دوئل کرد با چخوف بامایکوفسکی به خودش "هی بمیر"! در قهقرای وحشی آیینه غرق شد یک عمر زندگی خودش را تفنگ کرد. تا آتشی مگر بوزاند میان آب از خاک سمت آب به عصیان دمیده شد. با قایقی اجاره ای از پیرمرد در یک روز وحشیانه شکار نهنگ کرد . ناپلئون درونی خود را گسیل دادازکشته پشته ساخت جهان خورد ومست شد. تاریخ را به لرزه درآورد ناگهان تا اقتدا به مکتب تیمور لنگ کرد . دستور داد تا کندی را ترور کنند به هیتلر تعصب و فن خطابه داشت آشیل را به جنگ کشاند وتروی را با سنگ فرش هاش به خون سرخ رنگ کرد. *** تا اینکه در اواخر می نامه ای رسید زن لابلای قالی ومه سل گرفته بود. شاعر میان آینه یکباره پیر شد بر عمر رفته اش به تامل درنگ کرد!
تقدیم به خواجه ی عزیز و برای رفیق مصطفی صداقت جو (۲...) * وقتی که بحث از غزلیات حافظ است حتی شکست قافیه در شعر جایز است. ما را زبان مدح تو کوتاه می شود وقتی زبان خامه در این امر عاجز است. در تو نشسته است سخنور پیمبری آیات شعرهای تو اعجاز موجز است. ما چون تو ایم گرده به شمشیر محتسب بر ما ازآنچه می رود این نکته با رز است. از بس که روی زمین خون چکیده است هر لاله ای که می شکفد سخت قرمز است. "بیرون کشید باید ازاین ورطه رخت خویش" اینجا پراز - امیر محمد مبارز ـ است
(۳...) ( به ولادمیر نا بوکف و به یاد ساموئل بکت ) با دشنه ای به دست سراغ مرا بگیر وقتی که خسته می شوم از خود ولادمیر! زیر درخت با گودو "دی وعده داد شیخ": "اینجا بمان که می گذرد او ازاین مسیر" آنقدر منتظر شده ام که شنیده ام افتاده است چرخ زمانه به جیر جیر در رقص صرب گونه ی خود مست می کنند تاریخ زخم" شاه الکساندر "را بمیر بنویس مان به درد ابوالفضل بیهقی! از آنچه می رود به سر ما به ناگزیر سرمای شوروی است که در استخوان توست باید مهاجرت کنی از خود به گرمسیر این داستان قضیه ی یک نسل سوخته است که در سکوت موحش شب می شوند پیر. *** هی آن که ایستاده وفریاد می کشی غزل سیاره ی ۴(منظومه مادینه و عصیان) همراه ریتم ملودی ... مرا ببوس ... سرهنگ شعر جوخه ی اعدام پیش روس...* برگشته ای به کودکی ات دست های تو می لرزد از هراس رد چکمه های روس که ختم می شوند به درگاه مادرت در بستر ی تپیده به خون می شود عروس حالا عقب تری به جلو خیره می شوی مادر گرسنه است پدر خسته و عبوس قحطی می آ یدو به زمین رخنه می کند انسان تنی است ساخته از استخوان و پوس...* ازدور دیده می شود انگار این زمان فردوسی عزیز به ویرا نه های توس رستم نشسته است به زانو ودر کمان تیری نشانده است زمین چهره سندروس ایران به مهر باد و ( ا نیرانیان ) به قهر از اسب می خورد به زمین سخت اشکبوس... آماده -جوخه رفت که قربانی اش کند شلیک ... ریتم ملودی مرا ببوس! * عمدا (ت) را حذف کردم چون حوصله اش را نداشتم شعر هم حوصله قافیه دیگری را نداشت ...تنبلی مهم ترین انگیزه ی نبوغ است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط سعید قربانیان |
|
|
این غز ل های قدیمی هر یک بخشی از یک منظومه ی چهار قسمتی اند که قهرمان همه ی آنها زن هستند زنهایی از طوایفی گوناگون در تاریخ های مختلف و فضاهایی متفاوت . ... (۱) ...بر اسب می رسی این بار تا مرا ببری که سال هاست به درگاه چشم دوخته ام *** ...و بعد دست مرا توی دست بگذاری *** ولی هنوز از آن رسم کهنه می ترسم (۲...) از قله های آلپ به دشنامش آمدند خیل فرشتگان جوان سمت پرتگاه زل زد به دره ای که عمیقآ وجود داشت چون مار آرمیده در انبوهی ازسیاه در ذهن او گذشت زمان عکس می شود کافه که با ورود دو نازی سکوت کرد این جو وهمناک بالاجبار می شکست با سرفه های پیرزنی خسته گاه ! گاه! *** هی پیک پیک پشت سر هم به پیشوا تقدیم می شد و ـ نفس کافه حبس بود وقتی سیا ه مستی سرهنگ پا گرفت با چشم های هیز مرتب به زن نگاه ... آن شب فرانسه از نگرانی هلاک شد زن طعم چرم و چکمه ی اجبار را چشید جیغی کبود حنجره اش را شکفته شد گم شد میان پچپچه ی آه ! آه ! آه ! *** صبح از کنار بسترش ابلیس مست رفت . زن با صدای همهمه ای چشم باز کرد انگشت ها به سمت تنش در اشاره بود حتی نشد به گریه ی او شانه ای پناه تا عمق دره با کرگی را سقوط کرد دوشیزه ای که پاک تر ار ذهن آب بود در پیش این بکارت زیبا سیاه شد روی هزار مریم و گیسو برید ماه این شعر بخش دوم منظومه ی ماده است . این قسمت مرثیه ای است در دریغ بر ترور صفیه عمه جان بانویی که در تاریکی طالبانیسم به آموزش دختران افغان می پرداخت و چندی پیش آماج حمله ی تروریست ها قرار گرفت ... باد ـاین بو الفضول هر جایی ـــ خبری نا گوار را آورد اشک در چشم شعر تصویر ریزش آبشار را آورد فقر در کوچه های بی کفشی مثل طاعون به بچه ها پاشید آنقدر پیش رفت تا این که بدعتی آشکار را آورد جنگ تاریخی فلاسفه در لحظه ای ناگهان معلق ماند جبر فائق شد از نمور غروب چند بی اختیار را آورد نگران ایستاده بود زمان که مبادا کمی جلو برود عقربه در تنفسی سربی لحظه ای سوگوار را آورد سرب شلیک شد زمین افتاد بامیان را هرات را طی کرد خلسه آهسته پیش چشمانش کودکان مزار را آورد *** دخترک خیره شد به تخته سیاه آب خون شد سطور را لغزید دست خونین و زخمی سارا سبدی بی انار را آورد *** غزل سیاره ی ۴(منظومه مادینه و عصیان) همراه ریتم ملودی ... مرا ببوس ... سرهنگ شعر جوخه ی اعدام پیش روس...* برگشته ای به کودکی ات دست های تو می لرزد از هراس رد چکمه های روس که ختم می شوند به درگاه مادرت در بستر ی تپیده به خون می شود عروس حالا عقب تری به جلو خیره می شوی مادر گرسنه است پدر خسته و عبوس قحطی می آ یدو به زمین رخنه می کند انسان تنی است ساخته از استخوان و پوس...* ازدور دیده می شود انگار این زمان فردوسی عزیز به ویرا نه های توس رستم نشسته است به زانو ودر کمان تیری نشانده است زمین چهره سندروس ایران به مهر باد و ( ا نیرانیان ) به قهر از اسب می خورد به زمین سخت اشکبوس... آماده -جوخه رفت که قربانی اش کند شلیک ... ریتم ملودی مرا ببوس! * عمدا (ت) را حذف کردم چون حوصله اش را نداشتم شعر هم حوصله قافیه دیگری را نداشت ...تنبلی مهم ترین انگیزه ی نبوغ است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سعید قربانیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
متن را بیشتر از حاشیه دوست دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم تیر 1386 |
|
RSS
|